
به هنرمندان، خلاقان، و متخصصان میراث فرهنگیِ ایران، و بهویژه آنان که زیر فشار، زیر نظارت، زیر اندوه کار میکنند،
این سطرها را چنان مینویسم که به آتشنشانان مینویسند، وقتی شهر هنوز زیر خاکستر نفس میکشد و دود، نامِ خیابانها را از تابلوها میتراشد. نه برای آنکه به شما شجاعت بیاموزم؛ شما از پیش در این مأموریت منصوب شدهاید. مینویسم تا عنوانِ واقعیِ کارتان را به رسمیت بشناسم، با کلماتی که هم بوی شعر بدهد و هم وزنِ سند:
کارِ شما “امانتِ عمومی” است.
کارِ شما “داراییِ ملی” است.
کارِ شما “حراستِ قانونی” است.
زیرا آنچه امروز در ایران هدف گرفته میشود، فقط بدن نیست، هرچند بدن نخستین تاوان را میدهد. هدف، “بایگانیِ واقعیت” است. همان جایی که ملت، بیآنکه هر روز به زبان بیاورد، قراردادِ بودنش را امضا میکند: حافظه.
وقتی ارتباطات قطع میشود، وقتی روایتها پارهپاره میرسند، وقتی ترس به گزارشها دیکته میکند، نخستین قربانی اغلب “ادله” است و قربانی دوم «معنا». و هرجا ادله آسیب ببیند، عدالت لال میشود؛ هرجا معنا آسیب ببیند، ملت بینام میشود.
بگذارید این نوشته هم «نامه» باشد و هم “لایحه”؛ لایحهای آرام، در هیئتِ شمع. کارِ شما تزئین نیست. کالای لوکسِ روزگارِ آرامتر نیست. کارِ شما دفترِ ثبت است، شاهد است، و یادمانی است که راه میرود.
اکنون، برای آنکه جملهها قابلیتِ استناد داشته باشند، بندِ تعریفات میآورم. شفافیت در روزگارِ مه، خودش مقاومت است.
:مادهٔ ۱: تعریفِ فراموشیِ جمعی
.فراموشیِ جمعی سه پدیدهٔ درهمتنیده است
:یک) فراموشیِ فردیِ ناشی از تروما
خلأهای حافظهایِ بازمانده، وقتی ذهن زیر فشارِ غیرقابلتحمل، تریاژ میکند و صحنههایی را کنار میگذارد که لمسشان میتواند جان را از جا بِکَند. این فراموشی دروغ نیست؛ مکانیسمِ بقاست
دو) فراموشیِ سیاسیِ مهندسیشده:
کمرنگسازی، تحریف، یا بازنویسیِ برنامهریزیشدهٔ تاریخِ عمومی، بهویژه پس از خشونتِ جمعی؛ زمانی که قدرت میخواهد گذشته به شایعه بدل شود و بایگانی اطاعت بیاموزد. اینجا فراموشی “حادثه” نیست؛ “سیاست” است.
سه) فراموشیِ سودمحورِ پسافاجعه:
وسوسهای که حتی بعد از فروپاشیِ یک رژیم هم برمیگردد: اینکه اندوه را “ریسکِ بازار” بنامند و حقیقت را”هزینهٔ اضافی”. یادآوری میشود”تفرقهافکن”، سوگواری میشود “غیرمولد”، و مطالبهٔ حقیقت میشود “بد برای کسبوکار”. گویی ملت یک ویترین است و تاریخ یک حسابرسیِ مزاحم. اینگونه است که عبارتهای شیک و بیروح روی زخم میچسبند: “حرکت رو به جلو”، “ورق زدن”، “بازگشایی”، “بازساز”ی.
تبصره: این سه جریان همدیگر را تقویت میکنند تا آنجا که سکوت، دیگر شبیه ترس نیست؛ شبیه عادت میشود.
و این جمله باید بلافاصله پس از آن بیاید، مثل مُهرِ پرونده: حافظه صرفاً احساس نیست؛ “داراییِ فرهنگی” است که در حکمِ امانتِ عمومی در اختیار ماست، و سرکوبِ آن نوعی امحاء و اتلافِ غیرقانونی است.
اگر این زبان سختگیرانه است، به این سبب است که بهایِ ماجرا سختگیرانه است. ملتها فقط با تهاجم یا قحطی نمیمیرند؛ با جعل هم میمیرند. وقتی مردم از داستانِ خودشان محروم شوند، مستأجرِ روایتِ دیگران میشوند.
شما، سازندگان، یکی از آخرین خطوطِ دفاع میانِ حقیقتِ زیسته و داستانِ رسمی هستید. نه چون هنرمند قدیس است، بلکه چون هنرمند “ثبتکننده” است، با ابزارهایی که دادگاهها کمتر میشناسند: هوا، هراس، شکلِ سکوتِ یک اتاق، و اینکه ترس چگونه جملهای را میانِ نفس، ویرایش میکند. شما چیزی را نگه میدارید که از آمار بیرون میافتد: باقیماندهٔ انسانی.
و شما، میراثبانان، میدانید حفاظت نوستالژی نیست. حفاظت تداوم است. سازوکارِ حقوقی و فرهنگیای است که به یک ملت امکان میدهد بگوید “این رخ داد” و منظورش را چنان دقیق ادا کند که از ارعاب، مُد، و خستگی جان سالم به در ببرد.
اما قانون یک ضعف دارد: اغلب دیر میرسد. با کفشهای محتاطانه، روی آوار قدم میزند و تازه شروع میکند به یادداشتبرداری. برای همین کارِ شما نمیتواند به “بعداً” موکول شود.
«بعداً ک”ه بیاید، خطرهای خودش را میآورد: کارزارِ عادیسازی. بروشورها. لبخندهای اقتصادی. آنجا که به شما میگویند ملت به ثبات نیاز دارد، پرداختن به جنایتها اقتصاد را میزند، اندوه سرمایه را میترساند، یادمانها “تصویر بد” میسازند، و حقیقتیابی “دو قطبی” میکند. میکوشند سکوت را بخرند: با بودجه، با دیدهشدن، با صندلیای در میزی که از ابتدا با فراموشی چیده شده است.
آن میز را با صلح اشتباه نگیرید.
صلحِ بیحافظه فقط سکوت است. و سکوت را میتوان ساخت.
اینجا یک خط اخلاقی را روشن نگه میدارم: من جنایتهای امروزِ ایران را با هولوکاست مقایسه نمیکنم؛ هولوکاست رخدادی تاریخیِ مشخص و معطوف به مردم یهود بود. اشارهٔ من تنها یک هشدارِ ساختاری است: حتی وقتی واقعیتها وجود دارند، قدرت میتواند بکوشد آنها را سنباده بزند، مخصوصاً وقتی شاهدان فرسودهاند و نهادها زیر فشارند. به همین دلیل “صیانت” شعار نیست؛ زیرساخت است.
و شما مهندسانِ این زیرساختید.
حالا بندهای اجرایی. ساده، قابلاجرا، و تا حد ممکن امن:
مادهٔ ۲: هر آنچه امروز میسازید، ممکن است فردا “مدرک” باشد
عکسها، طراحیها، پیشنویسها، یادداشتهای صحنه، پیامهای صوتی، نتبرداریِ حرکت و رقص، طرحهای نمایشگاه، ایمیلها، پوسترها، زینها و خردهریزها. چیزهای کوچک را دستکم نگیرید؛ معمولاً همینها بعد از رنگِ تبلیغات، تنها صداقتِ باقیماندهاند.
مادهٔ ۳: اصالت را حفظ کنید
منشأ مهم است. تاریخ مهم است. زمینه مهم است. فایل اصلی را نگه دارید، نسخهها را نگه دارید، فراداده را نگه دارید. ثبتِ کوتاهی داشته باشید: چه کسی، چه چیز، کِی، کجا، در چه شرایطی. تکثیر کنید، سپس دوباره تکثیر کنید. اگر شد، در بیش از یک مکان و بیش از یک حوزهٔ امن نگه دارید. هدف ترس نیست؛ هدف تداوم است.
مادهٔ ۴: صداها را هم بایگانی کنید
تاریخ شفاهی تجمل نیست؛ سندِ ملی است. شهادتِ تروما ممکن است پارهپاره و غیرخطی باشد. این نقص نیست؛ حقیقتِ انسان است. وظیفه شما مرتبکردنِ زورکیِ روایت نیست؛ نجاتدادنِ تکههاست.
مادهٔ ۵: اصلِ آسیب نرسان
اگر ثبتِ شهادتی جانِ کسی را به خطر میاندازد، ناشناسسازی کنید. انتشار را عقب بیندازید. از ذخیرهسازیِ رمزگذاریشده استفاده کنید. بگذارید امنیت، ضرباهنگ را تعیین کند. ملت به شاهدانِ زنده نیاز دارد.
مادهٔ ۶: میراث، همین حالاست
میراث از قرنها پیش شروع نمیشود؛ میراث همین هفته است، همین شب است، همین ساعت. میراث یعنی حقِ ثبتِ اکنون، برای آنکه فردا بتوانیم حقیقت را پیگیری کنیم، نه اینکه دربارهٔ وجودِ حقیقت چانه بزنیم.
و بله، روزی دادگاههای پاسخگوییِ خودمان را خواهیم داشت. نه برای نمایش، نه برای انتقام، بلکه برای بازگرداندنِ نامها به صاحبانشان؛ برای بازگرداندنِ روایت به مردم.
اگر هنرمندید، بوم شما فقط سطح نیست؛ مخزن است.
اگر کیوریتورید، نمایشگاه شما فقط چیدمان نیست؛ استدلال است.
اگر فیلمسازید، تصویر شما فقط داستان نیست؛ سند است.
اگر نمایشنامهنویسید، دیالوگ شما فقط صناعت نیست؛ پژواکِ آن چیزی است که در ملأعام نمیشد گفت.
اگر مرمتگر و محافظکارید، دستکشهای شما فقط حفاظ نیست؛ آیینِ لمسِ نبضِ یک ملت است.
و اگر خستهاید، این را به یاد بسپارید: صیانت قرار نیست همهچیز را تنها بر دوش شما بگذارد. صیانت میتواند شبکهای باشد، جمعی باشد، تقسیم شود. میان آتلیهها و انبارها، میان موزهها و آشپزخانهها، میان لپتاپها و کمدهای قفلدار. میان داخل و بیرون. میان امروز و فردا.
ملت فقط دولت نیست. ملت توانِ مردم است برای به یاد آوردنِ خودشان.
پس با اندوهی وقارمند و با فوریتی روشن از شما میخواهم کارتان و خاطرههایتان را بخشی از میراثِ فرهنگیِ ایران بدانید. از آنها پاسداری کنید، چنانکه از نامِ خانوادگی پاسداری میکنند؛ چنانکه از کلید پاسداری میکنند. نه برای نمایش، نه برای انتقام، حتی نه اساساً برای سیاست؛ بلکه برای آیندگان، برای قانون، برای کرامت، برای حقِ سادهٔ ایرانیِ آینده که بداند چه بر او گذشته است.
بگذارید سند زنده بماند.
بگذارید ملت، ادلهٔ خود را نگه دارد.